مارس 21, 2009...11:26 ق.ظ

بازی وبلاگی/ویلا را به آتش می کشیم!

جهش به دیدگاه‌ها

آقاجون!، این یوزپلنگ وبلاگستان بدلیل نداشتن اعصاب دم به دقیقه یه بازی راه می اندازه…. منم به دلیل مشغله ایام قبل از شروع نوروز وقت نکردم دعوتش رو اجابت کنم که لازم میدونم پیشاپیش عذرخواهی کنم.

یادمه توایام نوروز سال 58 که تازه انقلاب پیروز شده بود و بازار مبارزه و انقلابی گری از یکطرف و وجود فیلمهای وسترن آمریکائی جان وین و کلینت ایستوود و …در سینما ها و ویدئو های بتاماکس خانگی (البته به صورت کاملا معدود) داغ بود. پدرم یک فقره کلت وسترنی با کمربندش برام گرفته بود که هرجا می رفتم به کمرم بسته بود. دریکی از بازدیدهای نوروزی که به ویلای ساحلی یکی از بستگان رفته بودیم یه دست کت و شلوار یقه پهن به رنگ آبی آسمانی تنم بود. داخل ویلا که همه فک و فامیل باکلاس تهرونی !! ما جمع بودند آقای صاحبخانه متوجه ششلول! ما شد و به طرز جوگیرانه ای رفت و ششلول واقعی مشکی رنگ دسته شاخی به کمرش بست و اومد تو اتاق پذیرائی و رو به من گفت :کلت تو قشنگتره یا مال من؟ منم که بسی خجالتی بودم حرفی نزدم وسرم و انداختم پائین و کلی ضد حال خوردم. خلاصه اینکه مدتی که گذشت با بروبچ همسن و سال به اتاقی رفتیم تا مشغول بازی بشیم ولی من که حالم ازجریان تفنگم گرفته شده بود مدام در فکر یه خرابکاری بودم تا تلافی کنم.(اونوقتا هنوز شوفاژدر منازل مد نبود و ما تو خونه خودمون برای گرم کردن اتاق در زمستان از بخاری ارج استفاده می کردیم و بالطبع وسیله آویزی هم کنار این بخاری بود که لباسهای شسته شده رو خشک می کردیم. طبیعتا سفارش بزرگترها هم آویزه گوشمون بود تا اشیائی از قبیل جوراب ، لباس ، پارچه،پلاستیک و…. که زود مشتعل میشد رو روی بخاری نذاریم تا خدای نکرده آتش گرفته و ….) در اتاقی که ما بچه ها بازی میکردیم شوفاژ روشن بود و گرمای شوفاژ رو میشد حس کرد. به یک کلاه حصیری برخوردم و فکری شیطانی در مغز کوچکم جرقه زد.یکی دو ساعتی که از صرف ناهار گذشت قرار شد دسته جمعی به لب دریا بریم آقای صاحبخانه که بر اثرخوردن نجسی مست کرده بود ترجیح داد در خانه بخوابد.منم خوشحال شدم چون هم قیافه نحسش رو تا مدتی نمی دیدم هم میتونستم نقشه شیطانی خودم رو عملی کنم. فی الفور پسرعمه محترم رو که شرارت رو نزد او شاگردی کرده بودم رو به کناری کشیدم و گفتم میای ویلای این مرتیکه عرق خور رو به آتیش بکشیم. یادم نمیره که چشماش برقی زدو گفت: چه نقشه ای تو کلته؟ گفتم یه کلاه حصیری پیدا کردم میذاریمش رو بخاری(حتی از اسم شوفاژ هم بی خبر بودم!) و می ریم دریا وقتی برگشتیم ….. خنده ای مستانه کردیم و کلاه رو گذاشتیم روی شوفاژ و برای اطمینان بیشتر یه تیکه پارچه هم گذاشتیم رو شوفاژ که ادامه اش به روی موکت می رسید.دزدکی از اتاق اومدیم بیرون و در رو هم پشت سرمون بستیم و به سرعت از منزل خارج شدیم و به کنار دریا رفتیم. حالا ضد حال بعد از برگشتن از دریا هم به ضد حال اولیه من اضافه شد و یه سوال هم مثل خوره تو جونم افتاده بود که چرا پدر و مادرم به من دروغ گفتن که پارچه و ….. رو اگه رو بخاری بذاریم آتیش میگیره.چند روزی به این سوال فکر کردم که چطوری اونو طرح کنم که ذره ای از «عزیزِ مامان» بودنم کم نشه.دست آخر ماجرا رو از مادر سوال کردم اما به گونه ای دیگر: مامان چرا به من دروغ گفتی که اگه پارچه ای روی بخاری بذاریم آتیش میگیره؟ مستعان(پسر عمه گرامی) یه کلاه حصیری و یه پارچه گذاشت روی بخاری خونه مهنندس که خونه شو آتیش بزنه ولی آتیش نگرفت!!!….

بیخود نبود که تا بچه بودیم هم پدر و مادر من و هم عمه خدابیامرز و شوهر عمه ام دائم سعی میکردن که من و اون تخم جنشون رو از هم دور نگهدارن شایدم مستعان هم همه خرابکاری ها رو بنام من معرفی میکرد(یادم باشه ازش سوال کنم) ولی از بخت بد والدینمون همیشه و تو همه خرابکاریها با هم بودیم مخصوصا دوره متوسطه که با ترفند های مختلف تونستیم توی یک هنرستان درس بخونیم ولی دیگه رومون نشد که یه رشته رو انتخاب کنیم که توی یه کلاس بیافتیم.

پ ن : از همه دوستانی که این خاطره آبکی منو خوندن اول دعوت میکنم دوم خواهش میکنم سوم استدعا میکنم چهارم….در این بازی شرکت کنن تا دل من و یوزپلنگ و همه بروبچی که در وبلاگستان فارسی این بازی رو انجام دادن شاد کنن.

.

.

8 دیدگاه


پاسخ دهید